




پروردگارا به من آرامش ده:
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده:
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.
بینش ده:
تا تفاوت این دو را بدانم.
مرا فهم ده:
تا متوقع نبا شم مردم مطابق میل من رفتار کنند.


وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن است.
تقدیم به آنکه خوابهایم را به حقیقت و حقایقم را به رویاهای دست نیافتنی تبدیل کرد

از روي احساس دلم
عاشق يك نگاه شدم
اما حالا حس مي كنم
اسير اشتباه شدم
من بي وفاتر از خودت
تو زندگيم نديده ام
به اعتماد چشم تو
ببين كجا رسيده ام


با خدا هم قهرم
خدایا ببین این دو چشم پر ز آبم
ببین این دو چشم نرفته به خوابم
در این ظلمت شب در این بی قراری
نصیبم نکردی به جز آه و زاری
چرا سرنوشتم ز غم زاده ای ، چرا قلب عاشق به من داده ای؟
سخن های ناگفته ی من خدایا
در این سینه ی خسته تا کی بماند؟
تو با من سر مهربونی نداری
تو با قلب رنجور من کینه داری
چرا سرنوشتم ز غم زاده ای ، چرا قلب عاشق به من داده ای؟
من از دست تو سر به مستی سپارم
دگر طاقت این همه غم ندارم

یک انتظار ، یک نگاه ،یک گریه ،یک بوسه ی عاشقانه،چه قدر
زیباست لحظه ی تولد.



می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....
که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد... 
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعني فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 

می خواهمت ... بهانه تمام گريه هايم
اگر التماس كنم ... بار ديگر اغوشت را برايم باز مي گذاري ؟
اگر هيچ نگويم .... لبان خاموشت را برايم مي گشايي ؟
اگر خرد شوم ... مي شكفي ؟
اخر سرنوشت .. چرا برايم غم نوشت ؟
ان همه شور .... با تو بودن را به چه بهانه با خود به اسارت برد؟
چه كسي مي خواهد پاسخگوي اشكهايم باشد؟
چه كسي مي خواهد بهاي سنگين دلتنگي هايم را بپردازد ؟
چه كسي مي تواند قلب درمانده ام را بعد تو درمان باشد ؟
چه كسي مي تواند فاصله بين ما را از من بگيرد ؟
اين جا كسي سوالهايم را پاسخ نمي دهد !؟
نمي دانستم چيزي به جز دلتنگي هام مرا مي تواند نابود كند !
هر گز فكر نمي كردم تا به اين حد ناتوان باشم !
هيچ كس اينجا نيست ؟؟؟؟؟؟
.....................................
ميشه يكي ارومم كنه !!
نمي تونم !!
نمي كشم !!!
چرا نمي خواييد باور كنيد !!!





اگر عاشق شدن جرم و گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است



چی شد اون همه احساس



کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
کفشاي پاره ميخريم ....
اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار داد ميزنم : کهنه فروش قلب
شکسته ميخري ؟

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
![]()

![]()

تو بهترین وجودی!!!!!!!!!!!!!
عاشقتم!!!!!!!!!!!!
دیوونتم!!!!!!!!!

قبل از اينكه برم
يك بار ديگه
اين قلب من
مال تو براي هميشه

افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم
بعد... به آن چه که از دست رفته آه می کشیم

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود،وکیلم دلم بود ... و
حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را
بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس
محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من
خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو
بگویند ....دوستت دارم




مشخصات من
نام: گمنام شهرت: آواره
شغل: عاشق نام پدر: پريشان
نام مادر: گريان نام خواهر: نگران
نام برادر: انتظار نام دوست: بي خيال
محله: از ديار فراموش شدگان درد: سكوت
غزل: آه دبيرستان: عاشقان
جرم: به دنيا آمدن محكوم: به زندگي
پلاك: بي كران شماره تلفن: صفر بدون برگشت
نشانی: شهر صفا-میدان وفا- بزرگراه محبت-خیابان اشنایی- چهار راه سر گردانی-کوچه عشق-پلاک بیکران- منزل چشم انتظار










هرگز نگو براي هميشه وقتي ...
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري
هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي
هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد
هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري
هرگز سلامي نده , وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه
به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني
می دانم که ناراحتت کرده ام
می توانی دعوایم کنی
می توانی به احساسم سیلی بزنی
می توانی شعری را که امروز برایت گفتم پاره کنی
می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشتت بگذاری
...
یک کار دیگر هم می توانی بکنی
می توانی لبخند بزنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




اگر تو نبودی عشق به چه کار می آمد؟
اگر تو نبودی هیچ کلمه ای به دنیا نمی آمد و شاعران لب به سخن
نمی گشودند.
اگر تو نبودی دلها در پستوی فراموشی در شبستان خاموشی می
پوسیدند.
اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور
می ماندم
اگر تو نبودی چه کسی خورشید هارا در سینهام می کاشت و
الفبای دوست داشتن را بر زبانم میگذاشت
اگر چشمهای تو نبود , اگر دستهای تو نبود , اگر لبخند تو نبود
بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم
نمی نشست.
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را....
when all else has fallen
عشق آن چیزی است که بر پا می ماند زمانی که همه چیز افتاده است.
love is the one thing that still stands
when all else has fallen
عشق آن چیزی است که بر پا می ماند زمانی که همه چیز افتاده است .

از پرنده آسمان پرسیدم عشق چیست؟

پاسخم داد رهایی

از جغد شب پرسیدم

به من گفت:تنهایی

از گل سرخ پرسیدم

گفت:نمیدانم

واگر از من بپرسی،خواهم گفت

احساس بین من وتو

وتو چه می گویی؟؟؟



دوستت دارم






قایقی باید ساخت...
پشت دریا شهریست که در ان پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهاییست که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتیست
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند,که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را میشنود و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریا شهریست که در ان وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
پشت دریا شهریست,قایقی باید ساخت
قایقی خواهم ساخت ,خواهم انداخت به اب
قایق از تور تهی و دل از ارزوی مروارید
همچنان خواهم راند ,همچنان خواهم خواند
دور خواهم شد از این خاک غریب
شب سرود ش را خواند,نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم راند ,همچنان خواهم خواند....

یکی را دوست می دارم
آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ،
همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم
زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من
آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،
او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم
می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود
چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،
بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…
می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....
می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....
